۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

موقعیت شما : صفحه اصلی » مشاهیر و نخبگان
  • شناسه : 678
  • ۲۲ جوزا ۱۳۹۶ - ۸:۴۷
  • 83 بازدید
پاسخ هاشمی
از تبار فرهیختگان

از تبار فرهیختگان

(استاد شهید سید اسماعیل پاسخ هاشمی) یکی از شخصیت‌های برجسته فرهنگی، سیاسی و مبارز ولسوالی شِغنان بدخشان، شهید سیّد محمد اسماعیل پاسخ هاشمی از پیش کسوتان جنبش اخوان المسلمین و فارغ‌التحصیل فاکتوله‏ى ساینس و از شخصیت‌های برجسته ای بود که در دوران مبارزات خویش  با اکثر علمای تراز اول کشور ارتباط داشت، او یکی از […]

(استاد شهید سید اسماعیل پاسخ هاشمی)

یکی از شخصیت‌های برجسته فرهنگی، سیاسی و مبارز ولسوالی شِغنان بدخشان، شهید سیّد محمد اسماعیل پاسخ هاشمی از پیش کسوتان جنبش اخوان المسلمین و فارغ‌التحصیل فاکتوله‏ى ساینس و از شخصیت‌های برجسته ای بود که در دوران مبارزات خویش  با اکثر علمای تراز اول کشور ارتباط داشت، او یکی از مؤسسین و تئوری پردازان نهضت جوانان مسلمان افغانستان بوده، پروفیسور شهید غلام محمد نیازی استاد فاکولته شرعیات که در الازهر مصر تحصیل نموده بود نهضت را رهبری می‌کرد. در سال ۱۳۴۷ خورشیدی جمعی از اساتید و دانشجویان نهضت جوانان مسلمان را ایجاد و سال ۱۳۴۸ رسماً این جریان اعلام موجودیت نمود که سید اسماعیل پاسخ یکی از مؤسسین آن بود.

سید محمد اسماعیل پاسخ فرزند سیدمحمدتقی در برج میزان ۱۳۲۸ خورشیدی در قریه ده مرغان، ولسوالی شغنان در خانواده مذهبی و فقیر به دنیا آمد . در سال ۱۳۳۸ شامل مکتب ابتدائیه رحمت واقع در مرکز شِغنان گردید و در سال ۱۳۴۳ از صنف ششم به درجه اعلا فارغ که شهادت نامه اش نزدم موجود است.

وی از صنف اول تا ششم، اول نمره مکتب بوده و از میان تمام فارغین صنف ششم به عنوان شاگرد اول از بدخشان به مکتب ابن سینا فرستاده شد و در سال ۱۳۴۴ در صنف هفتم ابن سینا شامل گردید و از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۶ در مکتب متوسطه ابن سینا به عنوان اول نمره عمومی درس خواند. در سال ۱۳۴۷ در صنف دهم دارالمعلمین اساسی کابل شامل گردید. سه سال در دارالمعلمین کابل نیز اول نمره بوده و در سال ۱۳۵۰ در دانشکده ساینس دانشگاه کابل در رشته کیمیا شروع به تحصیل نمود. در سال ۱۳۵۴ از دانشکده ساینس،  به عنوان اول نمره فارغ شد. در آغاز سال ۱۳۵۵ مدت چند روز در لیسه قلعه مراد بیک کوهدامن معلم مقرر گردید و بعداً در لیسه میربچه کوت کوه دامن به عنوان استاد مضمون کیمیا مقرر و در این جریان مدت سه ماه کورس راهنمایی استادان را که از طرف عثمان لندی در تفاهم با وزارت معارف دایرشده بود تعقیب نموده و شهادت نامه آن را اخذ نمود. و ی به اسرار ولسوال سرای خوجه، معلم خصوصی دختر و پسرجوان وی گردید، ولسوال بعد از اینکه در باره پاسخ تحقیق و تفحص نمود، او را به عنوان شخص لایق و مطلوب برگزید و پاسخ از اول همان سال تا  قوس سال ۱۳۵۵ به عنوان استاد کیمیا در لیسه میربچه و استاد لابرتوار لیسه و معلم خانگی فرزندان ولسوال اجرای وظیفه کرد. در شب عرفه(برابر ۹/۹/۱۳۵۵) در منزل جنرال شهید سیدمیراحمدشاه گردیزی واقع در سناتوریم با عده ای از دوستانش دستگیر شد و خبر دستگیری این عده بعد از عید قربان به اتهام کودتا علیه دولت داودخان اعلان گردید و او مدت سه ماه در نظارت شدید دولت داودخان در وزارت داخله بود، بعد از آنکه محکوم به شانزده سال حبس گردید، در زندان دهمزنگ، درقلعه جدید انتقال داده شد و در اخیر سال ۱۳۵۷ از دهمزنگ به زندان پل چرخی در بلاک ۴ که به عنوان بلاک خطرناک یاد می‌شد، جا داده شد و بعداً در طبقه زیرین بلاک ۳  منقل گردید و در ۱۵ جوزای ۱۳۵۸ در زندان پل چرخی با ۴۰۰ نفر از یارانش بطور دسته جمعی به شهادت رسید.

حقیر(سیداسدالله خلیل) از صنف هفتم تا دوازدهم دارالمعلمین هم صنفی، دوست صمیمی و هم سنگر مبارزه او بودم، بدون مبالغه، من انسان چون او ندیده ام، او معلم اخلاق، پرهیزگار، با استعداد و زیرک، روان شناس توانا، دارای جاذبه قوی. از صنف هفتم ابن سینا او برتری خود را نسبت به همگان بروز داد، در سال ۱۳۴۷ که نهضت جوانان مسلمان تحت قیادت پروفیسور غلام محمد نیازی شکل گرفت، او یکی از افراد برجسته نهضت بود، با داکتر عمرشهید دوست صمیمی بود.

برخورد سالم و ادب او دوست و دشمن را تحت تأثیر قرار می‌داد، روزی نبود که از او در رابطه با اخلاق اسلامی و عقاید و نکته ای جدیدی نیاموزیم.

من حیران بودم که او از کجا این همه را آموخت. کانّه او رسالتی داشت که هزاران انسان سرگشته واسیر در دام کمونیزم و الحاد را برهاند، این من بودم که او را اول بار با علامه شهید سید عبدالحمید ناصر آشنا کردم که توضیح المسائل و سایر کتب دینی را از ایشان می‌گرفت ولی او با تیز هوشی فوق العاده اش به زودی در قلب علمای بزرگ کابل از جمله علامه شهید ناصر جای گرفت و در تکیه خانه عرفان روزهای جمعه قبل از علامه ناصر سخنرانی می‌کرد. من همانند هزاران جوان جستجوگر در دام شک اعتقادی افتادم، ولی او دست مرا گرفت و از گرداب هلاکت به ساحل نجات رسانید.

ما با هم در مسجد قلعه شاده (آیت الله شهید عالم) و یا مسجد جمال مینه(علامه شهید ناصر) درس می خواندیم. او در بین جوانان از نفوذ و احترام خاصی برخور داربود، دشمنانش به عنوان اخوانی سرسخت او را می شناختند.

در سال ۱۳۴۸ در امتحان چهارنیم ماهه در صنف یازده بودیم، برای من گفت: فلانی من کتاب اساسات تعلیم و تربیت را که فردا امتحان آن مضمون است اصلا نفهمیده ام، نمی دانم استاد چه می‌گوید؟

بیا برویم باهم آن را بخوانیم، رفتیم مسجد قلعه شاده، بعد از آنکه نماز ظهر را خواندیم، شروع کردیم به خواندن کتاب، من به او تشریح می کردم و او درحالیکه مریض بود، به دقت گوش می‌داد و هرازگاهی به تکرار از من سو المی کرد، بالاخره یک دور درس را از اول کتاب تا جای درس مرور کردیم، وقتی که به لیلیه برگشتیم وضع جسمی او خراب شد. گرسنه خوابید و من یکی دو بار دیگر در شب امتحان کتاب را مرور نمودم، فردا امتحان دادیم، چون از صحنه امتحان فارغ شدیم، من از او پرسیدم: اسماعیل فلان سوال را چه کار کردی؟ گفت: حل کردم. فلان سوال را … هرچه پرسیدم او گفت همه را حل کردم، من که برای او تشریح کردم و در حقیقت معلم او شده بودم. بعد از اینکه نمرات را خواندند، من در آن مضمون سخت ۹ نمره گرفتم و او ۱۰ نمره، او اگر نابغه نبود، یقینا تیزهوش بود، من از ولایت بامیان به عنوان اول نمره عمومی در ابن سینا رفته بودم ولی نزد اسماعیل پاسخ چون کودکی ابجد خوان بودم.

او مرا  به نهضت جوانان مسلمان رسما دعوت کرد و تعهد کتبی و امضا مرا در ورقی گرفت و عکس را نیز. گفتم: این تعهد نامه و این عکس را چه می کنی، گفت: در کتابی آن را ثبت می نمایم. گفتم: اگر آن دفتر به دست دولت بیافتد چه می‌شود؟ گفت: مرگ. در آن صورت کشته شدن حتمی است. گفتم: تو که از جانت بیزاری، مرا نیز به کشتن خواهی داد. خندید و گفت: اگر می ترسی، بیا تعهد و عکست را بگیر، گفتم: توکل بخدا. در آن جلسه ای که در منزل شهید جنرال میر احمدشاه سال ۱۳۵۵ در سناتوریم تشکیل شده بود، من نیز قرار بود شرکت نمایم، ولی نسبت مریضی نتوانستم، و جان سالم بدربردم، شاید مصلحت آن بوده که پیام خون آن یاران صدیق در راه خدا را به نسل‌های بعد برسانم.

من در سال ۱۳۹۰ غرض تحقیق از زادگاه پاسخ به شغنان رفتم، شغنان در ۲۵۰ کیلومتری فیض آباد قرار دارد که از فیض آباد تا آنجا دو روز با موتر رسیدم، راههای خراب و صعب العبور از کنار جهیل شیوه کوتلی که مشرف به آن جهیل است راه موتر رو است و بسیار ترسناک. من از زادگاه سید محمد اسماعیل پاسخ دیدن نمودم و از خانه محقر که در آن بزرگ شده بود عکس گرفتم و با خود گفتم: این دره تنگ چگونه توانست شخص بزرگی چون پاسخ را در خود جای دهند، یک هفته در آن جا بودم، به گفته  روایان و سیدمرسل برادر زاده پاسخ که فعلا در ولسوالی شغنان به عنوان عضو نظارت معارف است. پاسخ با لباس کهنه و بسیاری از اوقات با پای برهنه مسیر مکتب تا خانه اش را که تقریبا دو ساعت پیاده روی در سنگ زارهاست همه روزه طی می‌کرد. دیدن آن محل و آن مکتب و آن مسیر دلم را به درد آورد و به تلخی گریستم.

پدر سید اسماعیل پاسخ، سید محمدتقی با سواد، مذهبی و در دوران خود رئیس دُرِّ داران(محتسب) بوده است و بدین جهت به رئیس شهرت داشته و در بین مردم شغنان از نفوذ خوبی برخوردار بوده است و در حل قضایای مشکل منطقوی حکومت را یاری می کرده و دعاوی مردم را حل و فصل می نموده است و در اخیر دلو ۱۳۶۱ به عمر ۷۵ سالگی فوت نمود. جد پاسخ، سیدحبیب الله تحصیل یافته بخارا در علوم دینی بوده و در دوران خود قاضی اشکاشم، زیباک و شغنان بوده که قاضی در آن زمان از طرف نائب الحکومه قطغن تعیین می شده است.

پاسخ در سال ۱۳۵۳ سفری به ولایت بامیان به ویژه ولسوالی یکاولنگ نموده و با علمای بزرگ منطقه چون؛ آیت الله رئیس، آقایان؛ صادقی، سجادی و مدرس ملاقات های مفصلی انجام داد، بعد از این ملاقات ها من از هرکدام این حضرات سئوال نمودم که پاسخ را چگونه یافته اند؟ می‌گفتند:  که او اعجوبه ای است. چقدر اطلاعات دینی او قوی،آیات و روایات در گفتارش تکیه اساسی دارد و از من می پرسیدند که او درس دینی را درکجا خوانده است؟ چون می گفتم: او اصلا روی حوزه را ندیده است هیچ باور نمی کردند، مگر ممکن است کسی این قدر آیات و روایات را بلد باشد و آن را با مراعات اعراب تلفظ نماید و بنویسد ولی درس حوزوی نخوانده باشد. او علمای بزرگ منطقه را به چُرت انداخت و شدیدا تحت تأثیر نفوذ کلام و اندیشه او قرار گرفتند و بعدها هروقت یکی از این بزرگواران را می دیدیم از پاسخ سئوال می‌کردند.

در اواخر زمستان سرد ۱۳۵۵ نامه ای به دستم رسید که در ورق کهنه با پنسل نوشته شده بود، در آن نامه که به خط شهید آیت الله فصیحی بامیان زندانی مجاور پاسخ در دهمزنگ بود، برایم نوشته بود که در زیر شکنجه تاقت فرسا مجبور شدم اقرار نمایم که تو یکی از همفکرانم هستی! تورا وزارت داخله احضار می‌نماید، توچنین و چنان بگو که با گفتار من مطابق آید. هوش از سرم رفت ولی نمی دانم به چه دلیل مرا احضار نکردند. چون داودخان کشته شد، من سجده شکر بجا آوردم، غافل بودم از اینکه از چاله به چاه افتاده ایم.

من هرگز نتوانستم به ملاقات پاسخ در زندان بروم، می ترسیدم که به پای خود طرف گور بروم، ولی او خلاصه «فلسفه ما» آیت الله شهید صدر را با چندین دست نوشته های دیگر از زندان برایم فرستاد که آن همه نوشته های ارزشمند در گیرو دار کوچ کشی و فرار نابود شد. فعلا چند دست نوشته از دوران صنف دهم پاسخ (که در آن زمان جواد تخلص می‌کرد) نزدم  موجود است. این نوشته ها به چنان خط زیبا نوشته شده که انسان را به چُرت می اندازد. پاسخ در نوشتن کلمات فارسی و خصوصاً عربی استاد بی رقیب بود.

پروفیسور شهید ربانی او را بسیار دوست داشت و جبهه بدخشان را به نام قرارگاه سیدمحمداسماعیل پاسخ (هاشمی) نام‌گذاری کرد و همچنین دارالمعلمین مرکز شغنان بنام دارالمعلمین شهید سیدمحمداسماعیل پاسخ توسط استاد ربانی نام‌گذاری شد و لی به برکت نظام دموکراسی دوران کنونی لوحه دارالمعلمین شغنان از اسم پاسخ به دارالمعلمین شغنان تغییرنام یافت. ملحدین شغنانی که اکثریت مردم آن ولسوالی را تشکیل می‌دهند توانستنند نام پاسخ را از لوحه دارالمعلمین حذف کنند و دولت که خود را میراث خون شهدا می‌داند چنین آسان یادی یکی از پرچمداران نهضت اسلامی افغانستان را به بوته فراموشی سپرد.

سیدمرسل برادر زاده پاسخ که در سال ۱۳۵۵ زمان دستگیری وی در صنف ۱۱ لیسه میربچه کوت درس می‌خواند، جریان واقعه را برایم چنین شرح داد: پاسخ یک روز پیش از عید قربان کابل رفته بود و تا روز سوم عید خبری از وی نشد، با سراسیمه گی کابل رفته و یکه راست طرف خانه خوشیوال واقع پشت جوی شیر، دامنه کوه رفتم، در حدود بیست میتر دور تر از خانه خوشیوال دیدم دو نفر عسکر بالای چپرکتی در کوچه نشسته‌ان دو من هیچ بویی نبرده بودم، در وازه خانه خوشیوال را زدم ولی هیچ جوابی نشنیدم، بالاخره از درب زدن خسته شدم و با نگرانی به حسینیه عرفان (علامه شهید ناصر ) واقع کار ته سخی آمدم و از طلبه های مدرسه احوال پاسخ را بپرسم ولی هیچ کسی را ندیدم و به مدرسه محمدیه (شهید آیت الله واعظ) به تپه سلام رفتم، در آنجا نیز از طلبه های نیز کسی را ندیدم، دوباره آمدم به جوی شیر که خانه خوشیوال بروم، در اول کوچه منتهی به خانه خوشیوال یک نفر مرا صدا زد و گفت کجا می روی؟ گفتم: بتو چی. گفت: من می‌دانم شما خانه آقای خوشیوال می روید، در آنجا نرو دستگیر می شوی و پولیش نظارت دارد. خوشیوال با کاکایت پاسخ شب عرفه ۹ قوس دستگیرشده است. آن شخص یکی از افراد کلپ پهلوانی بود که هرازگاهی به خانه خوشیوال رفت و آمد داشت. لذا به حرف او باو ر کردم و از آنجا سراسیمه به وزارت معادن شعبه ریاست تفتیش نزد عمویم سیدحسین رفتم، چون با وی رو برو شدم، از سراسیمه گی و رنگ و رخسارم فهمید که حادثه ای رُخ داده است و با عجله پرسید چه شده؟

استا(پاسخ) کجاست؟ گفتم: استاد دستگیر شده و جریان خانه خوشیوال را برایش صحبت کردم، به من گفت: فورا سرای خوجه برو و متوجه امتحانت باش. شبی که برگشتم به سرای خوجه موقع امتحان سالانه بود. در آن شب از رادیو کابل خبردستگیری شهید جنرال سیدمیراحمدشاه و شش تن از همکارانش را شنیدم، صبح که به صحنه امتحان رفتم، از اداره مکتب ملازیم آمده و گفت: مدیر تورا خواسته. چون به اداره آمدم، مدیر با تشدت پرسیدکجاست اسماعیل؟ گفتم: نمی دانم، گفت کی رفته؟ گفتم: روز عرفه کابل رفته است. در این موقع که من مشغول گفتگو با مدیر بودم دو نفر از مسئول خلقی نیز در پهلوی او نشسته بودند، فورا خانه حاضری پاسخ را قید کرده و گفت: برو سر امتحان.

در سال‌های ۱۳۵۳ و ۱۳۵۴ پاسخ در راستای فعالیت‌های دینی و سیاسی سه تن از افراد متنفذ شغنان را نیز با خود هم نظر ساخت. خدای بردی، وکیل دور دوازدهم پارلمان، شاه سلیمان استاد لیسه رحمت و شخص با نفوذ و سید حسن علی شاه رهبر مذهبی اسماعیلیه های شغنان به فعالیت‌های جدی فرهنگی و سیاسی را آغاز نمود. کتاب‌های سیدقطب در سایه های قرآن، تفسیرفی الظلال القرآن سید قطب توسط استاد ربانی،  مجله های پیام حق، کتاب‌های سیدمحمود طالقانی، ناصرمکارم شیرازی، شریعتی و حسین علی راشد را که از کابل با خود آورده بود به جوانان پخش نمود.

وکیل بردی را در سرطان ۱۳۵۸ بازداشت نموده و به فیض آباد انتقال داده و در زندان فیض آباد به شهادت رساندند و در قطار افراد که به طور دسته جمعی در دشت قوروغ فیض آباد مدفون شدند. شاه سلیمان را مسموم نموده و در سال ۱۳۵۴ فوت نمود. بسیاری از استادان لیسه رحمت که از همفکران پاسخ بودند در سال ۱۳۵۸ در گور دسته جمعی قوروغ روبه روی میدان هوایی فیض آباد(که بیشتر از ۴۰۰ جسد از این گورجمعی پیدا شد) مدفون شدند.

سید محمدتقی پدر سید محمد اسماعیل پاسخ شخص پرهیزگار و شیعه مخلص بود. مادر پاسخ پیکرماه، خواهر سید ابراهیم از قریه درمارخت شغنان اسماعیلیه بود، بعد ها به مذهب دوازده امامی گروید، زن بسیار متقی، اهل نماز و روزه بود(این مطلب را علاوه از سید مرسل خواهر پاسخ نیز به من(خلیل) گفت.)

در سال ۱۳۵۳ که پاسخ از کابل به شغنان آمده بود و به بهانه ۲۶ سرطان در محضر استادان به شاگردان لیسه رحمت و جمعی از مردم شغنان مدت هفتاد دقیقه سخنرانی نمود. زمینه محفل را استادان همفکر پاسخ مساعد ساخته بودند. از جمله افراد با نفوذ نهضت اسلامی که توسط پاسخ جذب شده بودند، سیداکبرخان، سید صلاح الدین ازکشم، دولت حسین کاملی از در واز و صدرالدین صدید از شغنان بودند. افراد نامبرده در زمان حکومت کودتای خلقی ها بنحو فجیح به شهادت رسیدند، در جلسه ای ختمی که در قریه بهشار، نزدیک مرکز شغنان رفته بودم(سیدمرسل) در آنجا یک نفر از کمونیست‌های سرسخت با پاسخ به بحث و مناظره پرداخت. پاسخ گفت: نظام اسلامی اگر عملی شود، چون نظام زنبور عسل است و مخاطب از نظام زنبور عسل پرسید و پاسخ با توضیح کامل ضمن اقناع طرف مقابل او را به حیرت انداخت و مشترکین مجلس شفته بیانان زیبا و منطق قوی او شده بودند.

به تاریخ ۲۴/۴/۱۳۵۶ در محبس دهمزنگ که بدیدن پاسخ رفتم(سیدمرسل) چون چشمم به او افتاد، شروع کردم به گریستن، او مرا تسلی داد وگفت: شما جوانان باید دربیرون زندان کار کنید، مطالبی را نوشته ام، امیدوارم از طریقی بتوانم آن را در ایران و یا کشور دیگری چاپ نمایم که به درد جوانان بخورد و گفت: متأثر نباش! الخیرما فی وقع و این حدیث را به قلم خود نوشته برایم داد و گفت: آن را همیشه نصب العین قرار بده، حال که نهضت  اسلامی شکست خورده است، قدرت سیاسی در کشور به زودی به دست خلقی ها می افتد و داود خان با کوبیدن نهضت، راه را برای پیروزی کمونیست‌ها هموار ساخت. رسالت شما جوانان مبارزه در راه اسلام است، فراموش نکنید رسالت شما آگاه ساختن جوانان فریب خورده و غافل است و نجات آن‌ها از چنگال ملحدین. برو سلام مرا به خانواده، بخصوص پدرم برسان و به نامزدم بگو، دیدار به قیامت افتید، تو اختیار خود را داری و هرگز منتظرم  نباش که انتظاری خواهد بود بی پایان و من با چشمان اشک بار از زندان بیرون شدم ولی جرئت نکردم پیام تلخ و یأس آور او را به نامزدش برسانم و با این کار خود تا آخرعمرش او را امیدوارم نگه داشتم، گرچند عمر او چون گل کوتا بود و شاید مصلحت خدا این بود که او در این عمر کوتاهش کمتر رنج بکشد.

آقای عین علی شاه عضو نظارت مدیریت معارف شغنان منسوب به مذهب اسماعیلیه و از فعالان حزب آزادگان به من(خلیل) گفت: در اخیر سال ۱۳۵۷ زندانیان دوره داودخان را از دهمزنگ به پل چرخی انتقال داده و در بلاک مرگ(بلاک ۴) جا دادند. پاسخ را سیصدتن از یارانش بعداً در طبقه زیرین بلاک ۳ بردند و من به عنوان وطندار هر از گاهی که زمان تفریح پاسخ بود او را می دیدم. در باره شخصیت پاسخ از او پرسیدم گفت: او شخصیت بی نظیربود، من چون او آدم با استعداد وپاک ندیدم، من از نظر فکری در نقطه مقابل اندیشه او بوده و هستم ولی نمی توانم منکر شخصیت او شوم. من از خلقی ها در شگفتم که چرا زندانیان سیاسی دوران داودخان را کشتنند، در حالی که داودخان دشمن مشترک هردوی شان بود. چون در ۱۱ جدی ۱۳۵۸ با روی کارآمدن کار مل دروازه زندان پل چرخی گشوده شد، فقط ۸۰ نفر از افراد«خاد» زمان تره کی را در بند نگهداشته بودند، دروازه زندان را بازگذاشتند هرچه زندانی بود بیرون شدند. من(عین علی) که در بیرون زندان پل چرخی رسیدم، سیلی از ملاقات کنندگان و منتظرین زندانیان سیاسی را دیدم، از آنانی که رها شده بودند می پرسیدند بقیه زندانیان کجا شدند؟ ما گفتیم بقیه جود ندارد، هرچه در زندان بود رها شد.

زنان و مردان گریبانها می دریدند و موها می کندند و صدای ضجه و ناله شان دل سنگ را آب می‌کرد. حقیقت این بود که تمام زندانیان را کشته بودند، هرشب ۱۰۰، ۱۵۰ نفر را می کشتند. از جمله یکشب ۱۵۰ نفر از زندانیان زمان داودخان را تیرباران کردند، فردا ما مور زندان بما گفت: دیشب شما فیر را شنیدید؟ گفتم: آری!

گفت: زندانی ها با مامورین زندان درگیرشده بودند و آن‌ها مجبور شدند فیرنمایند(این حرف را دروغ می‌گفتند) عصرهمان روز ۱۵۰ نفر دیگر را بی سرو صدا در گودالهای کنده زنده زیرخاک کردند(این بود خلاصه اظهارات عین علی شاه در سال ۱۳۹۰ در برج میزان در ریاست معارف شغنان)

در سال ۱۳۵۳ از یکاولنگ نامه ای به پاسخ نوشتم و از توطئه دشمنان علیه افکار و اندیشه های او یاد آوری نمودم. او در جوابم نامه مفصلی به خط زیبای خود نوشته که در اول آن این شعر را نوشته بود:

اندیشه چه میداریم از تهمت نا پاکان

چون دامن ما پاک است آلوده نخواهد شد

پاسخ دوست داشت پسوند«هاشمی» در اخیر تخلص وی ذکر شود، او همیشه خود را پاسخ هاشمی می‌گفت. و جه تسمیه پاسخ این است که او هرسئوال دینی را سریع پاسخ می‌داد و دیگران این تخلص را براو نهادند، ورنه او «جواد» تخلص می‌کرد. دشمنانش او را اسماعیل عینک می‌گفتند. زیرا او همیشه عینکی بود.

دختری از نزدیکانش را به پاسخ نامزد نموده بودند. نامزدش از جریان زندانی شدن و شهادت وی بی خبر بود. در روزهای آخر زندگی خود جدم سید محمدتقی مرا(سیدمرسل) خواست و گفت: من می‌دانم که فرزندم اسماعیل را شهید کرده‌اند(ماشهادت پاسخ را از او کتمان کرده بودیم) و من راضی نیستم که نامزدش بی سرنوشت و چشم انتظار بماند، از تو می‌خواهم او را عقد نمایی، با شنیدن این سخن من به تلخی گریستم(زمانیکه این خاطره تلخ را برایم نقل می‌کرد، در آن حال نزد من نیز گریست) و گفتم: من به کدام دل و جرئت با نامزد پاسخ ازدواج نمایم. از این گفتگوی تلخ ما دیری نگذشته بود که نامزد پاسخ به طرز حیرت انگیزی بدون مریضی چون پاسخ ناکام از دنیا رفت و در سرای جاویدان به او پیوست.

شهید پاسخ به من(خلیل) می‌گفت: ما درشغنان فقط ۶ خانواده شیعه دوازده امامی هستیم و از کابل توضیح المسائل و سایر کتب دینی را همیشه در پایان سال تحصیلی با خود به منطقه می‌برد، اکنون آن ۶ خانواده ۳۰ خانواده شده‌اند. درقریه ساوان مسجد و تکیه خانه دارند و در ایام ماه محرم مراسم مذهبی را برپا می دارند.

پاسخ به جهان وطنی اندیشه اسلامی می اندیشید، بدین لحاظ در حالی که شیعه معتقد و مخلص بود، هرگز به سایر مذاهب بدبین نبود و هر مذهبی او را از خود می دانستند. د ردوران ابن سینا و دارالمعلمین من نشیندم که و طنداران بدخشی اش او را به حیث شیعه بشناسند و او هیچگاه طبل مذهبی را به صدا در نمی آورد. اسماعیلیه ها از جهت انتساب مادرش بدان مذهب یقینا او را از خود می دانستند. باکمال تعجب چند ماه قبل همین سال(۱۳۹۲) در مجلس بزرگی که یادی از پاسخ شد، یکی از حاضرین جلسه از او ضمن تعریف به عنوان اسماعیلی مذهب یادکرد. من اگر اسماعیل پاسخ را از کسی خوبتر نمی شناختم باورم می‌شد که گوینده راست می‌گوید، ولی در آن جلسه جایی برای جر و بحث نبود، نا چار سکوت نمودم، در دل گفتم: او از بس بزرگ و دوست داشتنی است هروطندار مذهبی ما افتخار می‌کند که پاسخ از آن‌ها باشد. پاسخ شیعه دوازده امامی به فکر نجات اسلام و اعلای کلمه الله بود و این کار حصر در چوکات مذهب خاص را برنمی تابید. اسلام نزد او عزیزتر از مذهب بود. او چون سیدجمال الدین دردمند و مبارز بود. او همانقدر که مرحوم امام خمینی(ره) را دوست داشت، به سیدقطب(ره) شهید مبارزه راه خدا نیز محبت داشت. عظمت روحش از او شخصیت متواضع و انتقاد پذیر ساخته بود.

زمان طولانی باید بگذرد که مادری فرزندی چون پاسخ در این کشور به دنیا آرد که سرآمد همگان در تدین و زیرکی باشد. روحش شاد و راهش پررهرو باد.[۱]

[۱] . به قلم استاد سیداسدالله خلیل، یکی از همرزمان و هم دوره های تحصیلی شهید استاد پاسخ هاشمی .